تبليغاتX
سکوت

سکوت

عاشقیم

ديروز را دانسته آمديم
امروز ندانسته عاشقيم
و فردا روز را ... ای رِندِ مانده بر دوراهیِ دريا و دايره
خدا را چه ديده‌ای!

(به کسی چه مربوط!)

می‌روم کتابی بخوانم، هر چه که باشد.
می‌روم از ميان همه‌ی نامها
چيزی، چراغی، چيزی شبيه چراغی بيابم.

هی می‌رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای ديگری‌ست.

بايد به گونه‌ئی از کف هفت دريا و دايره بگذرم
که جای پای مرا توفان و پرگار نبينند،
زور که نيست، نمی‌خواهم اين صفوفِ ساکت و مغموم
حروفِ ساده‌ی مرا دريابند، آينه لو می‌رود،‌ ستاره لو می‌رود،
نرگس و هوای ساعتِ سه،
سرودِ مخفی ماه لو می‌رود.

هی می‌رسم کنار دانستگی
اما باز ندانسته عاشقم!
می‌روم کتابی برای گريز از گمان گريه بخوانم،
می‌روم از ميان تمام روياها
رازی، آوازی، رازی شبيه آوازی بياورم.

هی می‌رسم کنارِ خويش و باز سايه‌سارِ صدای تو جای ديگری‌ست.

زور که نيست، کوتاه بيا دلِ نامسلمانِ منِ خراب!
پنهانگريز قيد و قاعده را اختياری از آبروی آينه نيست،
ترا نيز به انعقاد هر آریِ بی‌دليل عادت نداده‌اند!
+ نوشته شده در  2011/3/15ساعت 18  توسط وحید  | 

دلتنگ

بوسه هایت مسیر معراج است
زیر سقف خیال و خلوت و خشت

با تو گویی خدا مرا آرام می برد
 روی دوش خود به بهشت

با تو انگار ازل همین حالاست
با تو نقش فرشته کمرنگ است

من که باشم در این میان
که خدا در هوای تو سخت دلتنگ است

بدنت همزمان حریق و حریر

من از اعجاز تو خبر دارم
در تن نازکت خدا پیداست ، تا ابد من به تو نظر دارم
صبر کن این تمام حرفم نیست
تو نباید دعای من باشیاز خدا خواستم موافق بود
تو میتوانی خدای من باشی
+ نوشته شده در  2011/2/22ساعت 23  توسط وحید  |